شرح اثر: فرمی عمودی، تنها و رو به آسمان؛ همچون صدای خاموش کسی که دیگر امید ندارد، اما هنوز ایستاده. درختی بدون شاخه، بدون برگ، ولی پر از خط، زخم، و ایستادگی. این اثر، سوالیست نه از بیننده، بلکه از درون: اگر امیدی نبود، چه چیزی ما را زنده نگه میداشت؟
این مجسمه، نه فریاد میزند، نه التماس میکند؛ فقط ایستاده. شکل کشیده و تنهوارش، گویی درختیست که همهچیزش را از دست داده — شاخه، برگ، شادابی — اما هنوز ایستاده، هنوز رو به آسمان دارد نه از سر قدرت، بلکه از جنس عادتی به نام بقا..
جملهی هنرمند: امید، اگر نبود؟ نه سوالی صرف، بلکه وضعیتی روانیست. در جهانی پر از تردید و زخم، این اثر انگار خودِ تردید است: تردیدِ ماندن، ایستادن، ادامهدادن. بافت طبیعی چوب، سوختگیهای سطح، خطوط فرسوده، همه بهجای زشتی، معنا دارند.
هیچ بخشی برای تزئین نیامده؛ این اثر، خودِ زخمه، خودِ صداست. انگار تنهای که بر اثر بادهای تاریخ، پوستاش کنده شده، اما مغز آن هنوز پابرجاست. این اثر در گروه “مجسمههای ساکن” قرار میگیرد — آثاری که نه حرکت دارند، نه اکشن، اما بهشدت درونی و کوبندهاند. بیننده را وادار نمیکند که چیزی بفهمد، فقط در حضورش، مکث میآورد. در پایان، باید گفت: مگر نه امید؟» دربارهی امید نیست، بلکه دربارهی نبودنِ امید و با اینحال ایستادن است و شاید دقیقاً همین، امید واقعی باشد — نه آنچه میتابد، بلکه آنچه نگه میدارد.



