شرح اثر: این مجسمه یادمان گذشتهایست که از دست رفته است؛ ساختاری از تکههای گمشده، رنگباخته و پخش شده بر سطح، که در کنار هم تصویری از حسرت، خاطره و امید گنگ را بازنمایی میکنند.
این اثر، زمزمهای بصری از حسرت است — صدای بیصدای گذشتهای که نه محو شده، نه بازمیگردد. پیکربندی اثر، مجموعهایست از عناصر طبیعی و شکسته: تکههای سفال، الیاف خشکشده، رنگهای پَسرفته. همهچیز در وضعیتی نیمهخاموش قرار دارد، گویی حافظهایست که سالهاست تکرار نشده، اما هنوز از ذهن نرفته.
“کاش باز میگشت” یادآور خاطراتیست که جسم ندارند، اما ردشان بر جان مانده است. چیدمان پخش و فاقد انسجام ظاهری، اشارهایست به گمشدگی معنا در دل مرور زمان. سفال شکسته، گذشتهایست که دیگر کارکردی ندارد؛ اما دور ریخته هم نشده — هنوز آنجاست، در سکوتی متروک.
اثر بهسادگی، مخاطب را به دنیای حسرت، نوستالژی و مواجهه با زمان دعوت میکند. نه شعاری دارد و نه داستانگویی میکند؛ تنها حضور دارد، درست مثل خاطرهای که بیاجازه، در میان روزمرهی انسان جاری میشود.



