نظرات بازدیدکنندگان

آقای احسان کوشا

نویسنده

از زبان درخت، از زبان سنگ

اینکه دوربین چه صحنه‌ای را ثبت می‌کند بستگی به موقعیت آن دارد. اما اینکه یک عکس چه مفهومی را منتقل می کند، بستگی به عکاس دارد که پشت آن دوربین قرار گرفته است. واقعیت به خودی خود بدون یک مشاهده‌ گر متفکر مفهومی ندارد. اما یک عکاس با قراردادن خود و چشم مشاهده گرش در مقابل آن، به آن معنایی می‌بخشد. این معنا عکاسی نوعی معنا بخشی است.

محمود رفعتی مسیر این نگاه عکاسانه را تغییر داده و به جای ثبت تصویر یک شئ، خودِ آن را در معرض اماشا نهاده است.او با نگاهی جست‌وجوگرانه به طبیعت نگریسته و تلاش کرده با پیرایش شاخه‌های درختان مفهومی را از آنها بیرون کشد. مفهومی که البته دایره معنایی آن بسیار گسترده است و قابلیت تأویل و تفسیر بالایی دارد.

کارهای محمودرفعتی اولین کار از این نمونه نیست ولی قطعا منحصر به فرد است. نگاه کنجکاو او گویی که به دنبال مجسمه های خاصی بوده که درختان به خودی خود آن را ساخته اند. درختانی که به قول مولوی فریاد می زنند ” ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم” و به دنبال فرصتی هستند که رازی را بازگو کنند.
مسئله در کارهای او دیدن است، درست مثل یک عکاس و قراردادن خود مشاهده گر در موقعیتی که بتواند راز شاخه را آشکار کند. دیدن آنچه که مجسمه ساز می اندیشد در حرکت خشک شاخه ها و سپس سوق دادن اثر طبیعت( با آرایش و پیرایش اندک) به سمت معنایی که او در نظر گرفته است. کاری که نمونه دیگری از آن را می توان در آثار درویش خان اسفندیار پور در باغ سنگی بلورد مشاهده کرد. اگر قائل به روح در طبیعت باشیم، شاید بتوان این را روح کویر بنامیم که در چنین آثاری جلوه گر می شود، برکشدن زیبایی- معنا از دل آنچه که به ظاهر خشک، نازنده و بی معنا می نماید.

خانم م . الف

معلم

چکامه سرای چوب

به گمانم گناه ناکرده به پای مادرمان حوّا نوشتند. چه، روحی که از ازل در کالبد انسان دمیده شد، کنجکاو، ناآرام و پردغدغه بود. از این رو بود که تاب غنودن در سایه درختان بهشت و نوشیدن عسل جاری در جویبارهایش را نیاورد. به زمین هبوط کرد تا چشمه خضر یابد و روح تشنه را با آب حیات سیراب سازد و بدین سان بود که بی‌وقفه و خستگی ناپذیر«آدم» و فرزندانش سر بر هر روزنه ای فرو بردند و انگشت در هر سوراخی . از کران کهکشان تا بیکران دریا، از خاره صحرا تا خار هامون. از انبوهی جنگل تا تُنُکی کویر، از فرود خاک تا فراز افلاک. از بیشه تا ریشه.

آرام و قرار ندارد این زاده آدم و حوّا.

به دنبال کیست و در پی چه، که به هر سو دوان است و در این وادی حیران؟

مگر زمین و زمان از آن او نیست و برگزیده اش، پس این سرگشته‌ی دیار غربت به دنبال چیست که:

گاه به رنگ و بوم پناه می‌برد می‌کشد و خلق می‌کند.

گاه به سیم و چوب می‌گریزد، می‌نوازد و می‌آفریند.

گاه به سنگ و صخره، می‌تراشد و شکل می‌دهد.

گاه در پشت پرده سینما پناه می‌گیرد، می‌سازد و اعجاز می‌کند.

گاه به دوات و مرکب، می‌نویسد، می‌سراید و نور می‌پاشد.

گاه در مکان نمی‌گنجد و گاه هستی را در جعبه ای جادویی به تصویر می‌کشد.

و این یکی از آنان

در شاخه و ریشه درختان چگونه می‌بیند چیز و چیزهایی را که بسیارها نمی‌بینند؟

چگونه است که در ریشه سوخته نخلی، قویی را می‌بیند و آرامش را؟

در شاخه افتاده ای در بیابانی دور، پرنده ای را با بالهای گسترده و پرواز را؟

در هم فرو رفتن دوباره چوب  در انتهای شاخساری بریده از درختی، در کناره ای، آغوش مادری و پناه گرفتن فرزندی را؟

در تکه چوبی افتاده در رهی، آز را، در ریشه برکشیده از زمینی، افتخار را و در بریده شاخه ای فرعی از شاخسار اصلی درختی، زن را !

این درختی که در بر سر پا بودن، زمستان می‌خوابد و یا می‌میرد. بهاران می‌شکفد و سبزینگی بر سر می‌کشد، تابستان بار می‌دهد و می‌بخشد.

و خزان لون لون می‌گردد، زیبایی می‌آفریند و پس آنگاه برگ ریزان می‌شود.

در خشک شدن و به خاک غلتیدنش با او چه سخنها دارد ! از زور می‌گوید و سرنوشت. از اعتراض و جبر. از اسارت و دوستی و …

و من

دیده ام او را به گاه کارکردن بر روی این خشک چوبها. از دستانش عشق می‌بارد و از نگاهش مهر.

می‌ایستد و

لبخند می‌زند و اشک می‌ریزد

اشک و لبخندهای پدری به برو بالای جوانش

گوش می‌سپرد

گوش سپردن دلداده ای به ترنم آبشار

سخن می‌گوید

مغازله ای در خلوتی با یار

و می‌نوازشان

نوازش باغبانی بر اولین جوانه نو نهال

محمود رفعتی همچون آمدگان و رفتگان و آیندگان در شاخه و ریشه درختان به دنبال خود خویش است به گمانم

آقای مجتبی شول

نویسنده

سرزمینی هست که‌گر ریشه‌هایش را بخشکانند، درهایی فروان از جایشان طلوع خواهد کرد.

یکی از آن درها به دست مردی دار دِدِار دار دار … این تنبکِ پوستی خشک نیست، فریادهای دری‌ست که گلویش می‌خارد از تنگی فضا و بریدگی و تنها… این فریاد دری‌ست که چِل‌تکه می‌شود تا دلچوبه‌هایش بپاشد بر سر عابران کوچه‌های مرده.

و محمود شش شبانه‌روز به خواب شد و چون بیدار گشت از خوابِ دری بیرون آمد که ترجمه دلچوبه‌هایش خواب ازو بگرفت و … دار دِدِار دار دار … این ترجمه، آیتی‌ست از زبان بی‌کجای دری کز اسارت اهریمن، تن به خرده‌طلوع‌های احیا داده است.

گوش بسپار به دلچوبه‌ها؛ … بی‌بادۀ گلرنگ نمی‌شاید زیست. … زاهد ظاهرپرست رااااااااااااااااااا لاق لاق! این زبان تَرَک‌خوردۀ من است دری با لهجۀ ناکلمه‌گی:

تراویده اَستم از کوزۀ خیام به تن سبو تا سبزۀ خاک ایران بنالم از این همه قبر، تیر و تختۀ بی‌رنگ و رو، مسلمان و گبرِ بی‌بَر و رو … این جامۀ شاد ایران نبود، این آرامِ بیشۀ شیران نبود… این دلچوبه‌های دری‌ست که تا سپیدی شب سیه، بر پاشنۀ پایان هیچ امیدی نچرخید و قاب‌قابِ تنش پر شد از نقش‌های جگرخونی؛ اما مصیبت نخواند … این دلچوبه‌های سوخته، نوحۀ عزای هیچ دیاری نیست… این‌ دلچوبه‌ها، صدای عابران کوچۀ مرده‌ای ا‌ست که دارند بیدار می‌شوند …

به دلچوبه‌ها گوش کن پا به پای محمود که دل داد دار دِدِار دار دار …

خانم نجمه نورمندی پور

نویسنده

رستاخیز مسخ انسان‌ها
از تن به گل‌نشسته‌ی ریشه‌ها
که چوب شده‌اند
که خشکیده‌اند
که تنهایی در تناسخی گیج
با شعرهای خیام بیدار شدند
تن قهوه‌ای فرسوده‌شان
میان مه غلیظی از دود سیگار
با بخار داغ دانه‌های قهوه جفت شد
و شکلی از اوهام یک آفریننده متولد شد
تا بازمانده‌ی سؤالِ کوکو باشند

آقای مجید رفعتی

مدرس

سکوتِ شکاف‌خورده

به بحران بردن وضعیت خاموش چیزها تا از ترک‌ها و حفره‌های‌شان حرفی بیرون بیاید که گاه سایه‌ی هیچ است و گاه در برابر می‌ایستاد تا رسوا شده را نشان دهد.

همیشه چوب‌ها از همان‌جا می‌سوزند که به آتش نزدیک‌ترند یا به آتش حساس‌ترند یا اصلا خود آتش می‌شوند برای سوختن و سوزاندن.

این مرز ملتهب همان وضعیت بی‌قرار انسانی‌ست که از وضعیت استثنائی به ستوه آمده است.

آقای رضا قدس

مدرس

صدای پا می‌آمد و او نگران از اینکه آیا او را می‌بینند؟ مرد ایستاد. صدایی شنید.
اطراف را نگاه کرد اما کسی نبود — خواست ادامه دهد اما دغدغه‌ی صدا رهایش نکرد. باز نگاه کرد.

اما این بار به روی زمین. نشست. شاخه‌ی خشکیده و شکسته‌ای روی زمین بود. شاخه را برداشت و نگاهش کرد. آن‌چنان عاشقانه که انگار جانی تازه به شاخه‌ی خشکیده‌ی جدا از ریشه داد. شاخه‌ی خشکیده، که تا کنون به هر چیزی فکر می‌کرد مثل آدم. هیزم شدن، سوختن و … نگاه مرد تمام احتمالات را چون باران شست و تنها یک ابهام در ذهن چوب به جا ماند.

مرد برخاست و شاخه را تکاند از خاک و غبار حرکت کرد. شاخه را توی ماشین گذاشت و شاخه در آرامشی بی‌توصیف به خواب رفت. وقتی بیدار شد مرد داشت با بروس او را پاک می‌کرد از تمام آلودگی‌های گیاهی‌اش. کمی درد داشت ولی لذت تحملِ درد را ممکن می‌کرد تا نوبت به لباس رسید. مرد لباسی چون حریر را آرام با بورسی نرم بر تن شاخه پوشاند. شاخه حس میکرد اتفاق مهمی افتاده. خیلی مهم تر ازآنکه بفهمد.

وقتی خود را روی قفسه‌ در کنار دیگر شاخه‌ها و ریشه‌ها دید، دیگر احساس تنهایی نمی‌کردو آن‌چنان مشعوف شده بود که نمی‌توانست حرف بزند و فکر کند.

بعد از چند لحظه که به خود آمد از شاخه‌ها و ریشه‌ها پرسید: اینجا چه خبره؟
ریشه ی پیری پاسخ داد: اینجا جاودانگیست.

مرد از زمانی که ریشه ها و شاخه‌های خشک را جاودانگی وصل کرده بود، خود نامیرا شده بود.

خانم معصومه کامکار

شاعر

روی دستهایش لانه می سازند 

روی شانه هایش آواز می خوانند 

خودش هم نمی داند 

استخوانهایش 

شبیه شاخه ی درخت شده اند 

 

گاهی تبر به پهلوی او می خورد 

پرندگان از روی زخمهایش 

پرواز کنند 

 

این بار 

یکی از شاخه ها را 

شکل گلی سرخ دیده 

مجسمه ای برایت یادگاری 

درست کند 

گلی 

در دستان او پر پر شده 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − 2 =