درباره من

در سیرجان، از دیار کوه و کویر در استان کرمان، به دنیا آمدم—سال ۱۳۳۵.
جایی که باد، خاک را روایت میکرد و درختان کهنسال، حافظهی زمین بودند.
از همان سالهای نوجوانی، دغدغههایی مثل آزادی، عدالت و حقیقت مرا به تأمل، نوشتن و ساختن کشاند. این دغدغهها در طول زندگیام، در مواجهه با تجربههای شخصی، اجتماعی و زیستی، شکل و بُعدهای تازهای پیدا کردند.
زیستن در دل جامعه، آمیخته با کار، تجربههای گوناگون، سکوتها و تماشای رنج دیگران، مرا به سوی ساختن کشاند—ساختن با چوب، با دستی که میتراشد، و دلی که حرف نمیزند اما «نشان» میدهد.

پیش از آنکه با چوب و فرم آشنا شوم، دوربین عکاسی در دستانم بود.
سالها در جهان تصویر زندگی کردم؛ از دل نور و سایه، تلاش میکردم روایتهایی شخصی از انسان و زندگی بیرون بکشم.
عکاسی به من آموخت که دیدن، تمرینِ شنیدن است؛ و سکوت، بخشی از روایت.
با گذشت زمان، آن نیاز درونی به گفتن و بازتاب دادن، از تصویر به حجم منتقل شد.
مجسمهسازی برای من نه یک حرفه، بلکه ادامهی همان مسیرِ نگاه کردن، فهمیدن، و روایت کردن است.
من مجسمه نمیسازم به معنای رایج آن؛ بلکه وضعیتهایی را میسازم که از دل تجربهی انسانی، خاطرات جمعی، و تأملات شخصی بیرون میآیند.
آثاری که گاه شبیه بدناند، گاه شبیه فریاد، گاه شبیه فراموشی.


چوب برای من تنها ماده نیست؛ حافظه است.
چوبی که در طبیعت رشد کرده، آسیب دیده، سوخته، خشک شده یا خمیده شده، حامل تاریخچهایست از مقاومت.
وقتی تکهای از چوب را در دست میگیرم، ابتدا سعی میکنم به حرفش گوش بدهم—به بافت، گره، زخم و فرم طبیعیاش.
بسیاری از آثارم از همین مواجهه آغاز شدهاند؛ جایی که متریال خودش مسیر ایده را نشان داده.
گاه من دنبالش رفتهام، گاه او آمده و من را واداشته تا چیزی را بسازم.
مضامین آثارم اغلب درگیر انساناند: تنهایی، فراموشی، ظلم، سکوت، محدودیت، پرسش.
هر پیکره یا شیئی که میسازم، بازتاب بخشی از درون خودم یا زیست اجتماعیام است.
من با واژهها کمتر حرف میزنم؛ بیشتر با چوب، فرم، حجم، زنجیر، طناب، سنگ، و گاه نور.
آثارم لزوماً زیبا نیستند؛ اما صادقاند.
نه برای تزئین، بلکه برای مکث دادن به ذهن مخاطب، برای لحظهای توقف در برابر آنچه دیده نمیشود اما حس میشود.
در کنار ساخت، تجربهی زیستن برایم اهمیت دارد.
سالها معلم بودهام، نویسندگی کردهام، کار کردهام، و اکنون در سکوت کارگاه، با قطعهچوبهایی که دیگران به کناری انداختهاند، جهانی تازه میسازم—
جهانی که شاید هیچ ادعایی نداشته باشد، اما ریشه دارد؛ در درد، در مهر، در حافظه.
