چهرهای نیمهانسانی از دل چوبی زبر و خام، با چشمهایی بسته و دهانی ناپیدا. اثری که نه کاملاً ساختهشده است و نه رها؛ گویی چوب، خود را به هیأت انسانی درآورده، اما هویتی ناقص و مسخشده یافته. این مجسمه روایتی است از بیگانگی درونی، جایی که فرد شبیه انسان است، اما دیگر خود نیست.
فرم و ساختار
این مجسمه از چوبی زبر، سوخته و طبیعی شکل گرفته؛ بدون دستکاری زیاد، اما با نگاهی دقیق به فرمهایی که «چهره» را تداعی میکنند.
چشمهایی بسته، دهانی خاموش و بافتی که نه لطافت دارد، نه هندسه؛ بلکه گویی چوب، خودش تصمیم گرفته شبیه انسان شود—بیآنکه بخواهد.
تضاد رنگ و بافت در پایین اثر، با چوب روشنتر، حکم سکویی را دارد که این «هویت بیهویت» روی آن ایستاده است.
مضمون و نگاه فلسفی
“من اما نه خودم” دربارهی از خود بیگانگی است؛ دربارهی آن لحظه که انسان هنوز چهره دارد، اما دیگر «خود» نیست.
مسخشدگی در اینجا نه صرفاً جسمی، بلکه روانی و وجودیست.
ما با موجودی روبهرو هستیم که انگار هویتش از درون فروپاشیده، اما پوستهاش همچنان پابرجاست.
این اثر، تصویریست از زیستن در قالبی که دیگر با درون هماهنگ نیست—از تقلای بیصدا برای بازگشت، یا از پذیرفتن آنچه اجتنابناپذیر شده است.
متریال و تکنیک
چوب با بافتهای طبیعی خشن، بدون صیقلکاری یا پرداخت، بهتنهایی گویای درد است.
هنرمند اینجا بیشتر «یافته» تا «ساخته»؛ اما در همین یافتن، روایت شکل گرفته.
استفاده از حداقل مداخله انسانی، چوب را به سوژهای خودبیانگر تبدیل کرده—که خودش را همانطور که هست، بدون مداخله، روایت میکند.
تأثیر احساسی
مخاطب ابتدا با فرم چهرهای ناآشنا روبهرو میشود، اما خیلی زود متوجه سکوت سنگین اثر میشود.
سکوتی که نه آرام است، نه فریاد—بلکه نوعی «انجماد درونی» را بازتاب میدهد.
اثر نه سؤالی میپرسد و نه پاسخی میدهد؛ فقط ایستاده است—مثل خودِ ما در لحظاتی از زیست.
جمعبندی
“من اما نه خودم” فراتر از یک چهرهی چوبیست؛ تجسم زیستن در وضعیتیست که فردیت تحلیل رفته، اما همچنان دیده میشود.
اثری ساده، اما بهشدت تأملبرانگیز؛ سکوتی در کالبد چوب، که بسیار گفته است.



