پیکرهای ایستاده با قامتی خشک و بافتهشده از زخم، که آلت موسیقیِ پارهشدهای را با زنجیر در آغوش دارد؛ نه نوازنده است، نه شنونده، بلکه شاهدی خاموش بر جنایتی علیه نغمه. دفی که دیگر صدایی ندارد، پوستش دریده، و ضربش پیش از تولد خفه شده. طناب و زنجیرها نه فقط ابزار اسارتاند، بلکه استعارهای از قدرتهایی که از ریتم، از آزادی، از صدا میترسند. این اثر، سوگوارهایست برای موسیقیای که اجازه زندهبودن نیافت.
فرم و ساختار
پیکرهای از چوب، ایستاده چون شاهدی خاموش بر جنایتی علیه موسیقی. بازویی بلند به پیش دراز شده، گویی در حال نگاهداشتن یا حتی تسلیم یک ابزار موسیقایی است.
دف، یا آنچه از آن باقی مانده، نه وسیلهای برای نواختن، بلکه موضوعی شکنجهشده و بیجان است. زنجیرها آن را از معنا تهی کردهاند.
پایهی قطور و تن چوبی با بافت زخمدار، فضایی از ایستادگی ناگزیر در برابر انکار هنر را القا میکند.
فرم کلی، بهجای نمایش حرکت یا طنین، سکون و خفقان را مجسم میکند.
مضمون و نگاه فلسفی
این اثر درباره سکوتی تحمیلشده است—نه از سر ناتوانی، بلکه از ترس قدرتها از نغمه.
در جهانی که کوبش دف میتواند به اندازه شعار خطرناک باشد، موسیقی به دشمن بدل میشود.
رفعتی در این مجسمه، دف را به نماد آزادی بیان تبدیل کرده؛ صدایی که پاره شده، اما در زنجیر بودنش فریاد میکشد.
در اینجا، موسیقی نه فقط هنر، بلکه “حق شنیدن و نواختن” است—و این حق، عمداً به بند کشیده شده.
متریال و تکنیک
چوب طبیعی با بافتی زمخت و خطدار، حس خشونتِ رسوبکرده را در خود دارد.
پوست پارهشده دف، همچون بدنی جراحتخورده است.
زنجیرها از ساز نه تنها صدا، بلکه کرامت آن را نیز گرفتهاند.
طنابهای پیچخورده، شبیه به طنابدار یا حلقههایی برای سکوتاند؛ ابزارهایی برای به بند کشیدن موسیقی و نمادهای سرکوب.
تأثیر احساسی
در لحظهی مواجهه، اثر حسی از اختناق و اندوه منتقل میکند.
نه فریاد، نه حرکت—فقط سکوتی تنیدهشده در رنج.
مخاطب با دفی پاره مواجه میشود، اما صدای آن را در ذهنش میشنود؛ صدایی که نباید نواخته شود.
همین غیاب صدا، حضوری کوبندهتر از هر فریادی میسازد.
جمعبندی
“طنینها بسته، پوستها دریده” فقط اثری درباره موسیقی نیست—بلکه درباره ترس از موسیقیست.
این مجسمه از آن صداهایی میگوید که خفه شدهاند، نه به دلیل ضعف، بلکه چون قدرت، از طنینشان میترسد.
رفعتی با این اثر، نه سوگوارهای برای دف، بلکه مرثیهای برای آزادی خلق کرده



