پیکرهای ایستاده، اما ناقص؛ گویی لحظهای پس از جدایی سر، هنوز بر پا مانده است. نه خمشده، که بریدهشده. این فقدان، نه نشانهی شکست، بلکه بیانیست از انتخابی مطلق—آزادی، حتی اگر به بهای جان باشد. بافت طنابگونهی فرو رفته در بدن، ردِ زخمها، خاطرهی بند و نشانهای از رهاییست. مهرههای رنگی، همچون طوقی آیینی یا حلقهای برای وداع، بهدور گردنی قرار گرفتهاند که دیگر نیست. «سری که آسمان را برگزید» تجسم لحظهایست که اراده، مرزهای جسم را پشت سر میگذارد؛ تسلیم نه به اجبار، بلکه به یقین.



