شرح اثر: فرمی تیره و خشکیده که در عین مرگ، حامل زیستیست از وهم و خاطره. درختی بیبرگ از دل استخوانی برآمده و جسمی در آغوش شاخهها خفته است — این تصویر، وصال بیرحمانهی انسان با حقیقت نهاییاش را روایت میکند؛ خاک.
این اثر، مواجههای عمیق و بیپرده با مفاهیم «مرگ»، «بیهدفی هستی»، و «سیر بازگشت به خاک» است. پیکرهای ایستاده، از استخوانی جانباخته سر برآورده، تنیده به درختی خشک و بیبار که گویی به جای میوه، زنجیر زاده است.
در نگاه نخست، ترکیب عناصر خشکی، مرگ، و بیجهتی بدن، مفاهیمی از فلسفهی خیام را به ذهن میآورد: «کین سبزه که امروز تماشاگه توست / فردا همه از خاک تو برخواهد رست». هنرمند، با استفاده از چوب تراشیدهشده، جمجمه حیوان، و فرم خشکیدهی درخت، جهانی ساخته که در آن حیات و مرگ همزیستاند — بیتقابل، بیپاداش، بیداستان.
مجسمه، بدن انسان را در موقعیتی معلق به تصویر میکشد: ایستاده اما خم، زنده اما مرده، تنیده در خاک اما همچنان ناظر. زنجیرها، از شاخهای که شاید نماد دانایی یا حیات باشد، فرو افتادهاند؛ نه برای بستن، که برای یادآوری: حتی در اوج ایستادگی، ما فرزندان زوالایم.
این اثر، هیچ شعاری ندارد، فریادی نمیزند، تنها حضور دارد؛ بهسان فلسفهای خیامی که در آن، مرگ و بیهدفی نه پایان، که زمینهی دیدن است.



