این مجسمه تداعیگر پیکرهی یک ماهی است—نه در حرکت، بلکه در توقف. پیکری خشک، تابخورده، با خطوطی که یادآور جریان آب و بدن ماهیاند، اما اکنون در خشکی محبوس شدهاند. «ماهیِ بیدریا» استعارهای است از رنجِ بریدگی از منبع، از حافظهی آب در کالبدی که دیگر به آن دسترسی ندارد.
فرم و ساختار
اثر در نگاه نخست، پیکرهی یک ماهی خشکیده را تداعی میکند—با انحنای بدن، خطوط فشردهی بافت، و شاخکهایی بیرونزده که بهجای باله، گویی خاطرهای از حرکت هستند.
این فرم چوبیِ تیره و سخت، بهجای زندگی، حالتی سنگشده دارد؛ اما درون آن هنوز جریانهایی از حرکت و حافظه موج میزند.
شکل کلی اثر، ترکیبی از سکون و انرژی حبسشده است—مانند لحظهای که دریا عقب نشسته و ماهی در جا مانده.
مضمون و نگاه فلسفی
“ماهیِ بیدریا” اثریست دربارهی بریدگی از منبع.
ماهی، نماد زندگی در جریان، آزادی، و حرکت است. اما این ماهی، از دریا جدا شده—نه مرده، اما در آستانهی فراموشی.
اثر استعارهایست از انسانی که از ریشهی خود بریده شده، از حافظهی جمعی یا روح مشترک دور افتاده، اما هنوز بدنش روایت میکند.
این پیکره، مقاومت خاموشِ یک موجودِ از محیط خود بیرونافتاده را نشان میدهد—در مرز میان زندهبودن و بهیادآوردن.
متریال و تکنیک
رفعتی از چوب بهعنوان متریالی زنده و پیشاپیش شکسته بهره برده است—بافتی که خودش تاریخ دارد و در خودش شکل گرفته.
در اینجا، نه فرمسازی بلکه «فرمیابی» انجام شده است: هنرمند بهجای خلق، کشف کرده.
ساختار ارگانیک چوب، بدون پرداخت زیاد، روح اصلی کار را حفظ کرده و از هرگونه تزئین یا دستکاری مصنوعی پرهیز شده است.
تأثیر احساسی
اثر با نرمی و خشکی توأمان خود، حس تنهایی، رنج، و بیجایی را منتقل میکند.
مخاطب در ابتدا شاید آن را یک موجود سنگی بداند، اما با دقت بیشتر، حرکتهای منجمدش را میبیند و در دل آن، رد پای دریا را احساس میکند.
این تضاد میان زندگی و خشکی، حس شاعرانهای از اندوهِ زیستن بدون زمینه را ایجاد میکند.
جمعبندی
“ماهیِ بیدریا” نه فقط پیکرهای از چوب، بلکه بیانیهایست دربارهی جدایی، حافظهی محیط، و درد ادامهدادن بدون ریشه.
این مجسمه، سکوتیست از دریا، در کالبدی که هنوز طعم آب را به یاد دارد.



