شرح اثر: این مجسمه، شکفتن شاخهای تیره و خمیده را از دل تنهای فرسوده به تصویر میکشد؛ شاخهای که به جای خشونت، لبخند میآورد. تنهی پوسیده نه نقطهی پایان، بلکه زمینهایست برای تولد دوباره. شاخه با انحنای نرم، همچون دستی گشوده، بخشنده، و آرام ظاهر میشود. عنوان «شاخهای برای لبخند» روایتیست از امید در دل شکست، و شادمانیای که از ریشهای تاریک سر برآورده است.
در این مجسمه، با فرمی ایستاده، شکسته، و برخاسته از دل پوسیدگی مواجهیم. تنهای کهنه و ترکخورده، پایهی پیکره را شکل داده—اما از درون همین بستر فرسوده، شاخهای خمیده، زنده و نرممنحنی بیرون زده است. این شاخه نه پرخاش میکند، نه میگریزد؛ بلکه گویی به آرامی لبخند میزند.
در انتهای شاخه، انشعابهایی همانند انگشت یا دست دیده میشود—گشوده، بدون خشونت، در حال بخشیدن. فرم کلی پیکره، ترکیبی است از تضاد: میان پوسیدگی و حرکت، بین خشکی و لطافت.
مضمون و تأویل
“شاخهای برای لبخند” عنوانی است ساده، اما پُر معنا. در دل این اثر، پیامی هست از:
- روییدن زیبایی از دل زوال؛
- امکان مهر، حتی از کسی که خودش زخمیست؛
- و قدرت شادی، نه بهعنوان نتیجه فراوانی، بلکه بهعنوان واکنش به اندوه.
مجسمه، دعوتیست به بازنگری در تعریف ما از قدرت:
شاید نیرومندترین حالت، نه ایستادن بر قله، بلکه لبخند زدن از دل ریشهای شکسته باشد.
جنس و لحن بصری
چوب پوسیده، ترکخورده و بدون رنگ، زبان خاک و فرسایش است؛ در حالی که شاخهی بیرونزده، بافتی زندهتر دارد—گویا درونیترین لایههای این تنه، هنوز قادر به زایشاند.
و این زایش، نه فریاد میزند، نه به دنبال شکوه است—فقط آرام است، و واقعی.
تأثیر روانی و احساسی
اثر آرام است. و این سکوت، شاید همان لبخند باشد.
تماشاگر، با چیزی ساده و خالص مواجه میشود—اما وقتی دقیق میشود، درمییابد که این لبخند، از دل چه زخمی بیرون زده است.
و شاید همین، دلیل ماندگاریاش باشد:
که شاد کردن دیگران، از دل تلخی، یعنی پیروزی.
جمعبندی
“شاخهای برای لبخند” اثریست از آشتی با زوال. اثری که میگوید حتی اگر ما بپوسیم،
میتوانیم چیزی ببخشیم.
شاید نه بسیار، شاید نه برای همیشه—
اما اگر در تاریکی، دستی گشوده شود،
شاید کسی جایی واقعاً لبخند بزند



