دو پیکرهی ایستاده، هر یک در جهت خود، اما میان آنها زنجیری آرمیده — نه مانع، نه پل؛ تنها یادآور چیزی که هست، چون نیست. «حضورِ نبود» اثریست دربارهی زیستن در دل فقدانها، امید در میان ناداشتنیها، و ارزشی که شاید نه از داشتن، که از تابآوردن برمیخیزد. پیکرهها سکوت میکنند، اما سوالشان روشن است: آیا همین که هستیم، کافیست؟



